
یه نام خلق زیبایی چون تو
دلم بدجوری هوای با تو بودن کرده!
اینقدر توی روزام پر شدی که دیگه چیزی جز تو نمی بینم... خاطرات گذشته جلوی چشام رژه میره و من فقط می تونم بهشون لبخند بزنم اما نمی دونم چرا خندم خشک شده! گریم گرفته! میدونی الان دارم به چی فکر میکنم؟ به گردنبدت... آخرین باری که دیدمت روی سینت خودنمایی می کرد! اول اسم منو روی سینت گذتشته بودی، تازه اون موقع فهمیدم اسمم چقدر قشنگ تر از قبل به نظرم میاد چون اولین حرفش روی سینه ی مهربون و پر مهرت بود!
بعضی وقتا فکر می کنم که چرا من باید یه همچین سر نوشتی داشته باشم اما بعدش ...! پشیمون می شم!
بذار بگم حسی که توی این چند وقته گریبانم رو گرفته بود: من اینقدر می خوامت که حتی موقع امضا کردن عقدنامه به تو فکر می کردم، شاید با این کارم می خواستم مثه بچه ها از تو و عشقت فرار کنم! هیچ چی توی این چند وقته زیبا نبود... مثه یه فیلم درام بود که منو محکوم کرده بودن به بازی کردن توی این فیلم! لحظه ها به سرعت جلو میرفتن و من توی خوابی بودم که بدترین کابوس زندگیم رو بهم نشون میداد و تاوان بیدار شدن از این خواب خیلی سنگین بود.
فکر کن چه حس بدی می تونه باشه لحظه ای که به چشمای کسی که قراره تمام عمرت رو کنارش بگذرونی نگاه کنی و به جای حس آرامش، حس تنفر تمام وجودت رو فرا بگیره و یاد چشمای قشنگ کسی بیوفتی که واسش میمیری اما هیچ وقت دیگه مال تو نمی شه! می فهمی؟! نه!
سرنوشت من یه رمان بلند... رمانی که تکراری نیست! قصه ی دختری که روزگار آدمش کرد... به خودش اورد... بهش یاد داد: << ادعونی استجب لکم... >> بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را... ! من خدا رو صدا کرد، اونم جوابم رو داد، نجاتم داد! حالا که بیشتر فکر می کنم و خودم رو با قبلم مقایسه می کنم، میفهمم که اون تکتای قبل مرد!
می دونم که خدا حتما یه حکمتی توی کارش هست! هیچ کس حال منو نمی فهمه... لحظاتی که می تونست بهترین لحظات توی زندگیم باشه، بدترین ها بوده! ازشون متنفرم! حالا دیگه همه چی داره تموم میشه خدا رو شکر! دیگه مجبور نیستم به چشمای بی روح اون نگاه کنم! بی خیال!
حالا می خوام از تو حرف بزنم... علی (رنگی که خودت میگی رنگ عشقه!)
از تو که تمام مدت توی قلبم زنده بودی و هیچ وقت از دلم بیرونت نکردم و آتیشت بیشتر و بیشتر شد! حالا قدر عشقت رو می دونم! می دونم که تو ادم با خدا و با اعتقادی هستی، می دونم که خدا واست خیلی با ارزشه... پس اینو بدون که همه چی خواست خدا بوده و من هیچکاره بودم!
راستش نمی دونم الان چه حسی به من داری...؟! خوب یا بد؟! تو تا اخر عمر عشق منی! اینقدر اینو می گم تا بمیرم!
گل من... دیدن چشمای نازت، لمس دستای داغت... فقط لذت نبود! جادو بود، جادوی عشق! عشق با تو معنی داره نه هیچ کس دیگه! حتی فکر بودنت واسه من امید زندگی کردنه! کاش یشه خاطرات من و تو دوباره جون بگیره! حتی رویای تو... حتی اگه تو دیگه منو نخوای... مهم این بود که عشق تو منو از این کابوس بیدار کرد و به این بازیه مسخره پایان داد و منو از این بد بختی بیرون کشید! من به عشق تو از خواب پریدم وقتی که دیدم دارم نابود می شم!
این دختری مه الان داره با تو حرف میزنه دیگه اونی نیست که تومیشناختی! دنیاش، رویاش، امیدش و مهم تر از همه خداش عوض شده!
من نه انم که دیروز به رویا بودم این وجودم که دارم ار ان تو باد
فدای نفسای زندگی بخشت، زیبای خدا
**********************************
همیشه خسته از روزای برفی عشق پریشون شده ی دو حرفی (ما)
گفته بودم اگه دلت گرفتس کنج دلم جا واسه ی دلت هس
شاید دلت خواست و پات نیومد یا شایدم دلت باهات نیومد
هر چی که بود بذار که گفته باشم هر جا که هست دلت منم باهاشم
عشق گذشته از پل
دشت پر از گلایول
گمشده ی دو حرفی
خسته ی روز برفی
گفته باشم هنوزم اگه دلت گرفتس بیا که کنج قلبم جا واسه ی دلت هس
حالا که تقویم من زمستوناش زیاده تو کوچهای سردش همیشه برف وباده
باید بیای ببینم بهاره خنده هاتو بیا بذار تموم شه روزای برفی با تو
رنگ غمو به شعر شادم زده دشت پر از گلایول غمزده
دلم می خواد خودت بیای ببینی نبض منو قلب تو با هم زده
عشق گذشته از پل
دشت پر از گلایول
گمشده ی دو حرفی
خسته ی روز برفی
یادته؟