تبليغاتX
ღ♥ღ می میرم برات علی جونم ღ♥ღ
من این وبلاگ رو برای عشقم ساختم... نظز یادتون نره!

 

می خوام از تو بنویسم همراه و یار زندگی من... علی !

تنها کسی که می دونه من تو رو چقدر دوستت دارم فقط خداست. دلم نمی خواد به بی تو بودن  حتی فکر کنم. تو همه چیز منی. از وقتی تو برگشتی... دوباره شعله ی امید توی وجودم روشن شد و دوباره جون گرفتم. وقتی نبودی برای اینکه به خودم تلقین کنم که نبودنت اصلاً مهم نیست، سرمو به خیلی چیزا مشغول می کردم اما خودمو نمی تونستم گول بزنم! علی نازم... دوستت دارم! کاش زودتر دوشنبه بشه و بیام پیشت... دیروز که بعد از این همه وقت دیدمت، فکر کنم بیشتر از یکیال بود که ندیده بودمت... ! وقتی رسیدم سر کوچتون... قلبم تند تند میزد، چشام همه جا می گشت تا روی ماهت رو ببینم. وقتی اومدی و دیدمت....................................................................... وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای! انگار همه ی دنیا رو با تمام خوبی هاشو داده بودن به من. وقتی دستامو گرفتی، بغلم کردی، منو بوسیدی!!! با اینکه چند لحظه بیشتر نبود اما به قول خودت یه عمر خاطره شد!!! کاش زودتر روزها بگذره و دوشنبه بشه و بیام پیشت!

علی نازم... تو برای من مثل بارونی که اگه نباری... من رو به زوالم!!!

من توام و تو منی!

خیلی خیلی خیلی دوستت دارم!!!

هیچ وقت فراموشت نکردم و هیچ وقتم نخواهم کرد! فدای چشات... اون نگاهت منو آتیش میزنه! دوستت دارم بشینم و تو فقط نگام کنی دنیای من!

علی عزیزم

تو مهربون ترین و عزیز ترین فرشته ای

و من خوشبخترین مخلوق خدا

دیونه وار دوستت دارم...

 

بازم می خوام بنویسم اما نمی دونم واقاً چی بنویسم! همیشه به یادتم و برای سلامتی و موفقیتت دعا می کنم!

وقتی من عاشق تو شدم راهنمایی بودم... وقتی من این وبلاگو شروع کردم اول دبیرستان بودم... حالا تا یه ماهه دیگه باید امتحانای ترم اول دانشگامو بدم... چقدر زود دیر می شه!

جهان کوچک من از تو زیباست           هنوز از عطر لبخند تو سرمت

واسه تکرار اسم ساده ی توست          صدایی از منه عاشق اگر هست

علی جونم... عکس رو دوباره ببین! توی انباری نشستن!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/09/17ساعت 1:39 PM  توسط (¯`•._owna_.•´¯)   | 

امشب بی تاب توام!

دلم برات تنگ شده عزیزم. می خوام دوباره ببینمت... توی گوشت بگم دوستت دارم! می خوام توی آغوشت آرامشو پیدا کنم. علی من... هستی من... زندگی من... تو رو می خوام تا همیشه.

وقتی به تو فکر می کنم٬ یه حس خوبی بهم دست میده... امنیت٬ آرامش! تو تکیه گاه منی! دوستت دارم عزیزم!

امشب من و تو دوباره عهد و پیمان بستیم! ۱۳ آذر... شب عید غدیر! عزیز من... می خوام تا همیشه تو باشی و من. جای تو نمی تونم هیچ کس رو بیارم توی قلب و روحم! نه... نمی شه. اصلاْ.

این آهنگ مخصوص حال و هوای امشب من و تو گلم. از الان تا همیشه!

همه چی آرومه تو به من دل بستی    

این چقدر خوبه که تو کنارم هستی    

همه چی آرومه غصه ها خوابیدن      

شک نداری دیگه تو به احساس من     

همه چی آرومه من چقدر خوشحالم  

پیشم هستی حالا به خودم میبالم    

تو به من دل بستی از چشات معلومه   

من چقدر خوشبختم همه چی آرومه   

تشنه چشماتم منو سیرابم کن        

منو با لالایی دوباره خوابم کن           

بگو این آرامش تا ابد پا برجاست        

حالا که برق عشق تو نگاهت پیداست   

دوستت دارم تا همیشه!!!  

+ نوشته شده در  جمعه 1388/09/13ساعت 9:46 PM  توسط (¯`•._owna_.•´¯)   | 

 

سلام به همه ... عيد همگي مبارك !

دوباره مي­خوام دست به قلم بشم، دوباره مي­خوام بنويسم. حتماً مي­خواين بدونين كه باز چي شده كه من اومدم؟! بهتون مي­گم.

بعد از تمامي اون اتفاقايي كه واسم افتاد، بعد از اون همه ناراحتيايي كه واسم پيش اومد... حالا دوباره علي با منه!

بعد از طلاقم دوباره از علي خواستم باهام باشه، اون خيلي بهونه آورد و مي­خواست منو بپيچونه. من فكر مي­كردم به خاطره اينه كه بهش بي­وفايي كردم و ... . بهش حق دادم اكا واقعاً عاشقش بودم و  نمي­تونستم فراموشش كنم. يه اتفاق خيلي بد هم افتاد كه نمي­تونم بگم اما مي­تونم اينو بگم كه هنوز از يادآوريش اشك توي چشام جمع ميشه و اون موقع كه فهميدم اين اتفاق افتاده از صبح تا شب در حال گريه و زار زدن بودم. بماند ... . بعد از اون اتفاق من بيخيال شدم و علي رو به حال خودش گذاشتم اما خودم نتونستم بيخيالش بشم و هميشه بهش فكر مي­كردم تا اين كه بعد از 1 ماه خودش بهم اس ام اس داد و ... .

حالا من و علي با هميم تا هميشه. ديگه نمي­خوام از دستش بدم. خسته شدم از اين همه سختي، از اين همه تلاطم، مي­خوام به كسي كه دوستش دارم تكيه كنم و البته اينكه اونم منو دوست داشته باشه ... يعني علي !

علي همه چيز منه ...

اين شعرو تقديم مي­كنم به همه­ي زندگيم... علي نازم.

 

جز تو كي مي­تونه عزيز من باشه

كي مي­تونه توو قلب من جاشه

مگه مي­شه مثل تو پيداشه

همه چيزم ... آي عزيزم

 

جز من كي واسه ديدن تو حريسه

اسمتو رو قلبش مي­نويسه

گونه­هاش از نديدنت خيسه

همه چيزم ... آي عزيزم

 

تونباشي ... بي قرارم

بد مي­بينم ... بد ميارم

بي تو من ...

حس ندارم ... سر به زيرم

گوشه گيرم ... كاش بميرم

بي تو من ...

همه چيزم ... آي عزيزم

همه چيزم ...

 

واسه ما دوتا

كي بهتر از ما

از همين امروز

تا آخر دنيااااااا

همه چيزم ... آي عزيزم

همه چيزم ... آي عزيزم

 

از حالا تا آخر دنيا دربست چاكريم علي جون! يه دنيا مي­خوامت... .

دوستت دارم گل من! علي من! نفس من!

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/08/08ساعت 6:7 PM  توسط (¯`•._owna_.•´¯)   | 

 

در این راه طولانی که ما بی خبریم و چون باد می گذرد، بگذار خرده اختلاف هایمان با هم باقی بماند ... خواهش می کنم ! 

مخواه که یکی شویم،  مطلقاً یکی !

مخواه که هر چه تو دوست داری، من همان را، به همان شدت دوست داشته باشم و هر چه من دوست دارم، به همان گونه مورد دوست داشتن تو نیز باشد !

مخواه که هر دو یک آواز را بپسندیم، یک ساز را،  یک کتاب را،  یک طعم را، یک رنگ را و یک شیوه  نگاه کردن را !

مخواه که انتخابمان یکی باشد، سلیقه مان یکی  و رویاهامان یکی !

هم سفر بودن وهم هدف بودن، ابدا به معنی شبیه بودن و شبیه شدن نیست و شبیه شدن دال بر کمال نیست  بلكه  دلیل توقف است !

عزیز من ...

دو نفر که عاشق اند و عشق آنها را به وحدتی عاطفی  رسانده است؛ واجب نیست که هر دو صدای کبک، درخت نارون ، حجاب برفی قله ی علم کوه،  رنگ سرخ و بشقاب سفالی را دوست داشته باشند ... اگر چنین حالتی پیش بیاید، باید گفت که یا عاشق زائد است یا معشوق یکی کافیست !

عشق، از خودخواهی ها و خود پرستی ها گذشتن است اما این سخن به معنای تبدیل شدن به دیگری نیست !

من از عشق زمینی حرف می زنم که  ارزش آن در "حضور" است، نه در محو و نابود شدن یکی در دیگری !

عزیز من  ...

اگر زاویه دیدمان نسبت به چیزی یکی نیست...

بگذار یکی نباشد، بگذار درعین وحدت مستقل باشیم !  

بخواه که در عین یکی بودن، یکی نباشیم !

بخواه که همدیگر را کامل کنیم نه ناپدید !

بگذار صبورانه و مهرمندانه  درباب هر چیز که مورد اختلاف ماست بحث کنیم اما نخواهیم  که بحث، ما را به نقطه ی مطلقاً  واحدی برساند !

بحث، باید ما را به  ادراک متقابل برساند نه فنای متقابل !

اینجا سخن از رابطه ی عارف با خدای عارف در میان نیست .

سخن از ذره ذره ی وافعیت ها و حقیقت های عینی و جاری زندگیست ...

بیا بحث کنیم

بیا معلوماتمان را تاخت بزنیم

بیا کلنجار برویم

اما  سرانجام نخواهیم که غلبه کنیم

بیا حتی اختلافهای اساسی و اصولی زندگی مان را، در بسیاری زمینه ها، 

 تا آنجا که حس می کنیم دوگانگی،  شور و حال و زندگی می بخشد، نه  پژمردگی و افسردگی و مرگ و... حفظ  کنیم .

من و تو حق داریم در برابر هم قد علم کنیم  و حق داریم بسیاری ازنظرات وعقاید هم را نپذیریم بی آنکه قصد تحقیرهم را داشته باشیم  !

عزیز من ...  بیا متفاوت باشیم  .

 

 

متن فوق منتخبی است از کتاب چهل نامه کوتاه به همسرم  

 

نوشته زنده یاد نادرابراهيمي
 
 
 
سلام ... بازم اومدم . من کوتاه نمیام ! توی این ماه مبارک برام دعا کنید بچه ها !
خدا می دونه که دارم چی می کشم !
خیلی سخته اما ممکن !
به قول استادم هیچ ناممکنی ... ناممکن نیست !
کار نشد نداره !
بالاخره بهت می رسم ... اینو مطمئنم !
 
دوستت دارم . اینو خودتم خوب می دونه ! هر لحظه واشت دعا می کنم و از خدا سلا متیت رو٬ موفقیتت رو٬ برآورده شدن آرزوهاتو می خوام !
 
دوستت دارم همیشه ماندگار من !
برای علی !
 
+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/06/10ساعت 12:35 PM  توسط (¯`•._owna_.•´¯)   | 

دلم برات تنگه عزیز یادی نمیکنی ز من
دارم دیوونه می شم و نمی بینی نیاز من
می خوام ببینمت ولی فاصله از من تا خداست
خودم هزار و یک طرف همه حواسم به شماست

وقتی نمی بینم تورو چشمامو واسه کی بخوام
نفس برام سمی می شه هوا رو واسه کی بخوام
انگار نه انگار که دلی برای بودن تو بود
رفتی و بین آدما شدم یکی بود و نبود

یه جور واقعی تو رو حس می کنم توی تنم
به جون تو بدون تو دیگه دارم دق می کنم
صورت ماه تو عزیز دیوارای خونه شده
هر کی میبینتم میگه طفلکی دیوونه شده

تو رو خدا راضی نشو بیشتر از این هدر بشم
دیگه بسه راضی نشو این جوری در بدر بشم

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/04/09ساعت 11:3 AM  توسط (¯`•._owna_.•´¯)   | 

 

یه نام خلق زیبایی چون تو

دلم بدجوری هوای با تو بودن کرده!

 اینقدر توی روزام پر شدی که دیگه چیزی جز تو نمی بینم... خاطرات گذشته جلوی چشام رژه میره و من فقط می تونم بهشون لبخند بزنم اما نمی دونم چرا خندم خشک شده! گریم گرفته! میدونی الان دارم به چی فکر میکنم؟ به گردنبدت... آخرین باری که دیدمت روی سینت خودنمایی می کرد! اول اسم منو روی سینت گذتشته بودی، تازه اون موقع فهمیدم اسمم چقدر قشنگ تر از قبل به نظرم میاد چون اولین حرفش روی سینه ی مهربون و پر مهرت بود!

 بعضی وقتا فکر می کنم که چرا من باید یه همچین سر نوشتی داشته باشم اما بعدش ...! پشیمون می شم!

 بذار بگم حسی که توی این چند وقته گریبانم رو گرفته بود: من اینقدر می خوامت که حتی موقع امضا کردن عقدنامه به تو فکر می کردم، شاید با این کارم می خواستم مثه بچه ها از تو و عشقت فرار کنم! هیچ چی توی این چند وقته زیبا نبود... مثه یه فیلم درام بود که منو محکوم کرده بودن به  بازی کردن توی این فیلم! لحظه ها به سرعت جلو میرفتن و من توی خوابی بودم که بدترین کابوس زندگیم رو بهم نشون میداد و تاوان بیدار شدن از این خواب خیلی سنگین بود.

 فکر کن چه حس بدی می تونه باشه لحظه ای که به چشمای کسی که قراره تمام عمرت رو کنارش بگذرونی نگاه کنی و به جای حس آرامش، حس تنفر تمام وجودت رو فرا بگیره و یاد چشمای قشنگ کسی بیوفتی که واسش میمیری اما هیچ وقت دیگه مال تو نمی شه! می فهمی؟! نه!

 سرنوشت من یه رمان بلند... رمانی که تکراری نیست! قصه ی دختری که روزگار آدمش کرد... به خودش اورد... بهش یاد داد: << ادعونی استجب لکم... >> بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را... ! من خدا رو صدا کرد، اونم جوابم رو داد، نجاتم داد! حالا که بیشتر فکر می کنم و خودم رو با قبلم مقایسه می کنم، میفهمم که اون تکتای قبل مرد!

می دونم که خدا حتما یه حکمتی توی کارش هست! هیچ کس حال منو نمی فهمه... لحظاتی که می تونست بهترین لحظات توی زندگیم باشه، بدترین ها بوده! ازشون متنفرم! حالا دیگه همه چی داره تموم میشه خدا رو شکر! دیگه مجبور نیستم به چشمای بی روح اون نگاه کنم! بی خیال!

 حالا می خوام از تو حرف بزنم... علی (رنگی که خودت میگی رنگ عشقه!)

از تو که تمام مدت توی قلبم زنده بودی و هیچ وقت از دلم بیرونت نکردم و آتیشت بیشتر و بیشتر شد! حالا قدر عشقت رو می دونم! می دونم که تو ادم با خدا و با اعتقادی هستی، می دونم که خدا واست خیلی با ارزشه... پس اینو بدون که همه چی خواست خدا بوده و من هیچکاره بودم!

راستش نمی دونم الان چه حسی به من داری...؟! خوب یا بد؟! تو تا اخر عمر عشق منی! اینقدر اینو می گم تا بمیرم!

گل من... دیدن چشمای نازت، لمس دستای داغت... فقط لذت نبود! جادو بود، جادوی عشق! عشق با تو معنی داره نه هیچ کس دیگه! حتی فکر بودنت واسه من امید زندگی کردنه! کاش یشه خاطرات من و تو دوباره جون بگیره! حتی رویای تو... حتی اگه تو دیگه منو نخوای... مهم این بود که عشق تو منو از این کابوس بیدار کرد و به این بازیه مسخره پایان داد و منو از این بد بختی بیرون کشید! من به عشق تو از خواب پریدم وقتی که دیدم دارم نابود می شم!

این دختری مه الان داره با تو حرف میزنه دیگه اونی نیست که تومیشناختی! دنیاش، رویاش، امیدش و مهم تر از همه خداش عوض شده!

 من نه انم که دیروز به رویا بودم                         این وجودم که دارم ار ان تو باد

 فدای نفسای زندگی بخشت، زیبای خدا

**********************************

همیشه خسته از روزای برفی                               عشق پریشون شده ی دو حرفی (ما)

گفته بودم اگه دلت گرفتس                                   کنج دلم جا واسه ی دلت هس

شاید دلت خواست و پات نیومد                              یا شایدم دلت باهات نیومد

هر چی که بود بذار که گفته باشم                           هر جا که هست دلت منم باهاشم

 

عشق گذشته از پل

دشت پر از گلایول

گمشده ی دو حرفی

خسته ی روز برفی

 

گفته باشم هنوزم اگه دلت گرفتس                            بیا که کنج قلبم جا واسه ی دلت هس

حالا که تقویم من زمستوناش زیاده                        تو کوچهای سردش همیشه برف وباده

باید بیای ببینم بهاره خنده هاتو                               بیا بذار تموم شه روزای برفی با تو

 

رنگ غمو به شعر شادم زده                                 دشت پر از گلایول غمزده

دلم می خواد خودت بیای ببینی                              نبض منو قلب تو با هم زده

 

عشق گذشته از پل

دشت پر از گلایول

گمشده ی دو حرفی

خسته ی روز برفی

یادته؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/04/09ساعت 10:44 AM  توسط (¯`•._owna_.•´¯)   | 

هنوزم واست میمیرم....

دلم می خواد همه ی اتفاقارو برات بگم. الان که نمی تونم اما می تونم بگم تمتم این اتفاقایی که افتاد دست من نبود... خواست من نبود! الانم همه چی داره تموم میشه! اگه هنوز نمو میخوای بهم بگو... اگرم نمیخوای بگو و راحتم کن! در هر صورت دارم جدا میشم! به احتمال ۹۹٪....! بای!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/04/07ساعت 12:13 PM  توسط (¯`•._owna_.•´¯)   | 

تا شقایق هست، زندگی باید کرد
     با دقایق مرگ، بردگی دارد درد
چرا میگی بدبخت؟ مگه چیمه کمتر
     مثل بقیه نقاب زدم ولی هر شب
وقتی که درش میارم پر اشکم
     چون بی هویت یه روز کامل رو گشتم
آدما چقدر میفهمن؟ تا وقتی بچه ان
     به من تو بچگی گفتن چی میخوای از من
منم آشنا شدم، با معنی تهدید
     همونیم که از گرفتن هدیه ترسید
بودم تشنه ی گرمای دستی
     بهم بگو دیوونه تو هم، مثل بقیه هستی
حتی بی نوازش بار آوردم عشقی
     که تو وجودم پنهون بود و مشکی
میخوام رنگ تازه ای بپاشم بهش
     که از شبنم خودم بسازم بهشت
دیگه کسی بهم نگه خجالت بکش

     زندگی منو باید تو کاغذ نوشت


نویسنده : علی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/10/04ساعت 6:55 PM  توسط (¯`•._owna_.•´¯)   | 

داشتن لیقت سخته اینو  بدون عزیز من
منو گذاشتی رفتیو بدون تو تنها می شم




خوب تولدشه
بهش 2 تا چیزو تبریک میگم :

1- تولدشو
2- ازدواجشو 


واقعا" متاسفم برات


======================
از طرف علی

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/07/21ساعت 7:24 PM  توسط (¯`•._owna_.•´¯)   | 

Salam Chand r0oz nab0odam Alan 0o0madam Man0 takta dobare be ham residim. 0midvaram hichvaght dige az ham joda nashim . Kheili khoshhalammMmM
+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/02/29ساعت 4:3 PM  توسط (¯`•._owna_.•´¯)   | 

Ehsan karamooz :
چرا وقت رفتنت ، ای خدا چه سخته ؟
نگاهام دیگه همش به قاب عکسه
چه زود ازم گرفتی همه ی وجودم
ازت می خواستم عشقم تو سجودم
خدا به همرات عزیز من
به من نگو که عشقم چشماشو بسته
کاش بدونی نبودنش چه سخته
خدا دلم گرفته از این همه غم
دلم شکسته از دوری و ماتم
خدا به همرات . عزیز من

Harzoon   :

به من نگو که عشقم چشماشو بسته
نه ، نگو که اون واسه همیشه رفته
باورش خیلی سخته
پایان خیلی تلخه
خدا دلم شکسته
دلم ، آره دلم
کلی درد داره
غم داره
بیماره ، بیتابه
اشکا هر دم ، هرلحظه می باره
من پشیمونم که چرا ندونستم قدرتو :((
پریشونم از این که موندم من بی تو
نه بی تو موندن دلیلی نداره
تحملشو نداره ، دلم طاقت نداره
اینکه همه چیزت ، زیر خاک تا ابد بخوابه :((

Soode :

دیگه نمی تونم آخه ببینمت
یه باره دیگه بزار ببوسمت
می گم بهت عزیزم ، جون من
نشو انقدر تو حیرون من
بیا تو امشب دست تو دست هم باشیم :((

گفتم آخه چجور دلت میاد
اشک منو در بیاری
می گم بهت عزیزم جون من
می دونم تو منو دوسم داری
بیا تا امشب دست تو دست هم باشیم

Teyyeb :

اون که پر زد و رفت
دیگه رفتش و رفت
فقط حرفش و حرفش موند واسه تو
تا آخر عمرت اون شد مال تو
می دونم صداش تو گوشت فریاد می زنه
مگه می شه آدم یادش رو از یاد ببره :(( :(( :(( :((
می خوام بزنم فریاد و
ببرم بر باد
و رسم دنیا
عشق من نمرد ، خودم خاکش کردم
ندای  قلبمو خودم ساکت کردم
می دونم عشقت یه عشق پاکه
تموم عالم رفیق من فقط یه خوابه
آخر دنیای ما همه سرابه

Mahmood Safari  :

چرا رفتی آخه دلم شکست
غم غربت رو تنم نشست
آخه خیلی زوده دیگه نبینمت
گل پرپر شده چجور بچینمت
بیا برگرد که بی تو می میرم

به من نگو که عشقم چشماشو بسته
کاش بدونی نبودنش چه سخته !

خدا منم ببر  ،  ببین دلم گرفته
کشتی عشقم به گل نشسته
بیا و برگرد  بی تو میمیرم

Sayeh :

اگه چشات باز شه و تورو ببینم
مثل اشک بشم و بجای تو من بمیرم
آره وقت غم تمومی نداره
می دونم و حرف من
اگه نباشی دوباره
چشام بارونی می باره
دیگه طاقتم نداره
پس سکوتو بشکن
به من بگو که دروغه مرگ عشقم
سرنوشتمم بد نوشتم
پس کجایی عشقم ؟
سکوتو بشکن !
بیا به خوابم امشب !
همه سرشتم !
من از تو می نوشتم !
با همه ی عشقم !


Track : Eshghe Morde
متن نوشته شده : علی






========================
هر دقیقه ی زندگیم واسم دیوونه کنندست !
فکر نمی کنم بتونی درک کنی !
بی تو بودن :( !

هر لحظه دارم 29 تا عکسی که ازت دارم رو نگاه می کنم !
و گریه
............ !

دوست دارم !


از طرف :
علی
+ نوشته شده در  جمعه 1387/02/20ساعت 11:49 AM  توسط (¯`•._owna_.•´¯)   | 



چقدر ساده می گذریم از سر هم
سر چه چیزایی عشقمونو زندگیمونو ول می کنیم
ولی من می خوام دوباره تو مال من باشی
دستت مال من باشه
نگاهت فقط منو ببینه

من هنوزم دوستتتتتتتتتتتتتتتت دارممممممممممممممممممممممممم

از طرف کسی که هیچوقت فراموشت نمی کنه
علی - 20 اردیبهشت 87 !
+ نوشته شده در  جمعه 1387/02/20ساعت 9:29 AM  توسط (¯`•._owna_.•´¯)   | 

چه باحال !
تولدم رو هم بهم تبریک نگفتی :( !
مرسی که تبریک نگفتی

تولد نیست ، سالروز مرگه !
روز تولدم با همه دعوام شد !
با همه !
کاش ... !
هیچی . !


اردیبهشت
بهشت ؟
جهنم ؟


+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/02/19ساعت 8:55 PM  توسط (¯`•._owna_.•´¯)   | 

یعنی باید باور کنم دیگه نیستی ؟
یعنی باید باور کنم ؟
چجوری می تونم اینهمه خاطراتتو یه شبه پر پر کنم ؟
یکی دوروز نیست آخه صحبت یه عمره که دارم برای تو می میرم !
می دونم محاله بدونه تو نمی تونم یه لحظه رو سر کنم ... !


خیلی دوست دارم !
دلم واست یه ذره شده !
تولد مبارک ( یه چند روز دیر گفتم بهت عزیزم ( شرمنده ) ) !
دوست دارم !
بای


از طرف : علی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/08/02ساعت 10:31 PM  توسط (¯`•._owna_.•´¯)   | 

عشق یعنی بی تو هرگز پس بمان تا ابد از عاشقی با او بخوان...!
محبوبم سلام .برای دیدنت و شنیدن صدای قشنگت لحظه شماری می کنم. انتظار چقدر سخته مخصوصا برای من که صبر کمی دارم خودت که بهتر می دونی! امروز دلم خیلی گرفته نمی دونم چرا اینطوری شدم چرا حوصله ندارم؟؟؟ نمی دونم تا حالا اینطوری شدی؟ بدون اینکه بدونی از چی و چرا ولی ناراحتی. واقعا حس بدی خیلی خیلی بد.
علي بدجوری عاشقت شدم بخدا شدی تمام دلیل زندگیم!!! همه همه همه دلیل بودنم توئی . خیلی دوست دارم. علي به خدا شدی تمام زندگیم وقتی چند روز باهات حرف نمی زنم، احساس می کنم اصلا انگیزه ای برای زنده بودن ندارم. وقتی دوباه باهات حرف مي زنم بازم زنده می شم و به یاد تو زندگی می کنم.
                   بی آنکه بخواهی مجنون من                      باشی لیلی وفادار تو خواهم ماند
می دونم تو حسابی مشغولی بالاخره یه کاری داری بکنی ولی من نمی دونم چرا تا وقتی باهات حرف نزنم نمی تونم کار کنم . همش احساس می کنم یه چیزي گم کردم.
دلم در سینه احساس غریبی میکنه
                        بهانه میگیرد و تو را میخواهد 
                                       تو نیستی و بجز خوشبختی همه چیز اینجا هست...
                                                  می نویسم... امشب نیز چون تمام شبها دلم هوایت را کرده است!
علي جونم عزیزم خیلی دلم برات تنگ شده گلم! علي جونم تو بهترین هدیه ای هستهای که خدا بهم داده، عزیزم از اینکه وارد زندگیم شدی خیلی ازت ممنونم! عزیزم وقتی با تو هستم احساس آرامش می کنم . وقتی کنارت هستم احساس می کنم هیچ کس نمی تونه بهم صدمه بزنه... یه حس امنیت... خیلی خیلی خوشحالم که با تو آشنا شدم و خوشحالترم از اینکه تو دارم!!! می دونی علی جونم بعضی وقتا یه حس دلتنگی خیلی زیاد میاد سراغم مثل حالا . دوست دارم پیشم بودی با هم حرف می زدیم. خدارو شکر می کنم که تو رو دارم. به خدا قسم تو تنها مرد زندگی منی بخدا قسم همه روزا و شبا فقط به تو فکر می کنم!!! عزیزم من اصلا با بودن تو احساس کمبود نمی کنم، حاضرم بميرم ولی ناراحتیت رو نبينم! فقط برای اینکه بدونی چقدر برام عزیزی مي نويسم، ابن رو بدون كه من یه عاشق خسیسم! عزیزم تا آخر دنیا و بی نهایت دوستت دارم. خیلی ناراحتم و عصبی امروز تقریبا با همه دعوا کردم. واقعا نمی دونم باید چکار کنم... واقعا برام سخته فقط واسه اینکه می ترسم تو رو از دست بدم! عزیزم نمی دونم تو این چند روز دلت اصلا برام تنگ شده ؟؟؟ من كه خيلي دلتنگتم...!
اي بي معرفت، ببين ساعت چنده... 7:34 دقيقه! قرار بود سر ساعت 7 بياي نت... خوب حتما كار واست پيش اومده... اميدوارم موفق باشي گل ِ بي خار من!
                                      مي دوني ...
                                     دوستت دارم... خيلي زياد!

نمی دونم باید چی کار کنم خوشحال باشم نباشم ولی اصلا مهم نیست چون تو رو دارم دیگه هیچ چیز مهم نیست عزیزم می خوام با تمام وجود داد بکشم و بگم دوست دارم بگم دوست دارم می خوام دستاتو بگیرم می خوام به دنیا نشون بدم دوست داشتن یعنی چی... امروز درون من یه حسی بهم می گه از همیشه به تو نزدیکترم می خوام واسه همیشه پیشت بمونم می خوام خدا رو شکر کنم دوست دارم...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/04/25ساعت 7:36 PM  توسط (¯`•._owna_.•´¯)   | 

عصاره ی همه ی مهربانی ها را گرفتند و از آن مادر ساختند
(ويليام شكسپير)
پشت در ننداختی ننه
با خوب و بدم ساختی ننه
سرم رو بگیر تو دامنت
قربون بوی پیرهنت
دنیا رو می خواستی برام
عمرت و گذاشتی به پام
عشق تو فقط زیارت
نماز بود و عبادت
حرف و حدیثت منم
عاشق گیست منم
سفید مثل برفه
راس راسی خیلی حرفه
به انتظار دیدنم نشستی
چفت در و به عشق من نبستی
نشستی هی خدا خدا می کنی
اسم منو همش صدا می کنه
دل ناگرونم تویی ؛ آروم جونم تویی
دل ناگرونت منم ؛ آروم جونت منم...

"عیدتون مبارک"

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/04/13ساعت 11:22 AM  توسط (¯`•._owna_.•´¯)   | 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/04/09ساعت 3:16 PM  توسط (¯`•._owna_.•´¯)   | 

دنیا مثل بازی گل یا پوچه

با تو گل و بی تو پوچه

علی جونم

صبح تا شب این شده کارم 

که واسه ی چشات بیدارم

تو خدای عاشقایی

تو تموم کس و کارم

تو به داد من رسیدی وقتی تنهاییمو دیدی

تونذاشتی برم از دست 

اگه چیزیم هنوز هست

نازنینم امید شیرینم

من به جز تو کسی نمی بینم

از اون روزی که رفتی یه روز خوش ندیدم

به جز گرمای دستت پناه و پشت ندیدم

نازنینم امید شیرینم...

صبح تا شب این شده کارم 

که واسه ی چشات بیدارم

تو خدای عاشقایی

تو تموم کس و کارم

تو به داد من رسیدی وقتی تنهاییمو دیدی

تونذاشتی برم از دست 

اگه چیزیم هنوز هست

نازنینم امید شیرینم

من به جز تو کسی نمی بینم

از اون روزی که رفتی یه روز خوش ندیدم

به جز گرمای دستت پناه و پشت ندیدم

نازنینم امید شیرینم...

+ نوشته شده در  شنبه 1386/04/09ساعت 3:1 PM  توسط (¯`•._owna_.•´¯)   | 

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد .
به موهای مواج و زيبای اون خيره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به اين مساله نميکرد .
آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم "و گونه من رو بوسيد .

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .

تلفن زنگ زد .خودش بود . گريه می کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از  2  ساعت ديدن فيلم و خوردن  3  بسته چيپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " و گونه من رو بوسيد .

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .

روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نميخواد با من بياد" .
من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زمانی هيچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم ، درست مثل يه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ايستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من اين رو ميدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خيلی خوبی داشتيم " ، و گونه منو بوسيد .

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .

يه روز گذشت ، سپس يک هفته ، يک سال ... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلی فرا رسيد ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اينو ميدونستم ، قبل از اينکه کسی خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلی ، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشی دنيا هستی ، متشکرم و گونه منو بوسيد .

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .

نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، توی کليسا ، اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه ، من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگی جديدی شد. با مرد ديگه ای ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوری فکر نمی کرد و من اينو ميدونستم ، اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدی ؟ متشکرم"

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .

سالهای خيلی زيادی گذشت . به تابوتی نگاه ميکنم که دختری که من رو داداشی خودش ميدونست توی اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ، دختری که در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزی هست که اون نوشته بود :
" تمام توجهم به اون بود. آرزو ميکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم. من ميخواستم بهش بگم ، ميخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من يه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتی ام ... نيمدونم ... هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره.

ای کاش اين کار رو کرده بودم ................. با خودم فکر می کردم و گريه !

اگه همديگرو دوست داريد ، به هم بگيد ، خجالت نکشيد ، عشق رو از هم دريغ نکنيد ، خودتونو پشت القاب و اسامی مخفی نکنيد ، منتظر طرف مقابل نباشيد، شايد اون از شما خجالتی تر و عاشق تر باشه.

+ نوشته شده در  شنبه 1386/04/09ساعت 1:7 PM  توسط (¯`•._owna_.•´¯)   | 

اجازه هست عشق تو رو تو کــوچه ها داد بزنـم؟
رو پشت بـــوم خــونــــه ها اســـمتو فریادبزنم؟

اجازه هست مــردم شهر، قــصه مـــا رو بـــدونن؟
اســم منو ، عشق تو رو ، تــــوی کتــــابا بخونن؟

اجــازه هست که قلبمو بــــرات چـراغونی کـــنم؟
پــيش نگـــاه عاشقت، چشمامو قربوني کنـــم؟

اجــازه ميدی تا ابد ســر بذارم رو شــونه هات؟
روزی هزار و صد دفه ، بگــم که مــی ميـرم بـــرات؟

آره علی دوستت دارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/04/07ساعت 3:41 PM  توسط (¯`•._owna_.•´¯)   | 

معنای زنده بودن من، با تو بودن است. نزدیک، دور. سیر، گرسنه. رها، اسیر. دلتنگ، شادان. لحظه که بی تو سر آید، مرا مباد! مفهوم مرگ من در راه سر افرازی تو، در کنار تو مفهوم زندگی است. معنای عشق نیز در سرنوشت من با تو همیشه با تو،برای تو ،زیستن. . .!!!

سلام٬ همه خوبین؟ یه خبر دسته اول دارم... من... با ... علی... آشتی کردم!!! واااااااااااااااااای٬ فقط خدا می دونه که چقدر خوشحالم. ۴شنبه شب٬ یعنی ۱۳۸۶/۳/۲۳ ساعت ۱۱:۳۰ به بعد!!! باهام آشتی کردیم. خیلی خیلی خیلی خیلی خوشحالم٬ امیدوارم دیگه از هم جدا نشیم، دیگه دوست ندارم از دستش بدم... آخه... خیلی سخته٬ چون من خیلی دوستش دارم!!! الان ID علي روشنِ اما جواب نمي ده... فكر كنم با رفيقاش رفته كوه، همون كوهي كه باهم رفتيم. واااااااااااااي... خوش به حالش، الان داره تجديد خاطره مي كنه، اميدوارم من رو توي كوه فراموش نكنه و به يادم باشه!!!

علي جونم، به خدا خيلي دوستت دارم! من خيلي دعا كردم كه برگردي كه خدا رو شكر دعام برآورده شد، از اين به بعد بايد دعا كنم كه هيچ وقت تركم نكني... راستش توي اين چند وقتي كه با من قهر بودي، خوب فهميدم كه بدونه تو نمي تونم راحت زندگي كنم و چند بار به اين فكر افتادم كه خودم رو راحت كنم و ديگه زندگي نكنم اما به ياد حرف تو افتادم كه مي گفتي: اگه از اين دنيا راحت بشي، اون طرف رو مي خواي چه طوري راحت باشي؟! هر دفعه اميدم رو بيشتر كردم و دعا كردم كه دوباره به دستت بيارم... حالا كه بعد از چند وقت برگشتي، تازه مي فهمم كه تو واسه ي من چه نعمت بزرگي هستي و من قدر تو رو خوب ندونستم!!!‌ من رو ببخش!

  ديگه نمي خوام به هيچ وجه از دستت بدم چون تو

همه ي وجود من شدي!

علی با تمام وجودم می پرستمت!

دیگه نمی خوام بگم دوستت دارم

چون... می خوام درک کنی که دوستت دارم!

+ نوشته شده در  جمعه 1386/03/25ساعت 1:11 PM  توسط (¯`•._owna_.•´¯)   | 

 

به نام آن خدایی که دوسم داره و نمی ذاره کسی اذیتم کنه

قصه ي عشق قصه عجيبي است. قصه معاشقه ها، قصه دوست داشتن ها، قصه درد و دل كردن دو عاشق و

معشوق.

واقعا قصه عشق قصه ای است كه غوغا به پا مي كنه… قصه عشق، قصه آرزوهايی است که همه تبديل به رويا می شوند. همه تبديل به خواب بيدارنشدنی می شوند... قصه عشق قصه سفر پرستو های عاشق به شهر عشق است، پرستويي كه يك لحظه سفر ميكند، سفر به شهر خوشبختي ميكند.

تمام قصه ها با يکی بود يکی نبود يک کسی شروع می شوند که: يکی بود يکی نبود!

اما قصه عشق من و تو از چشمهایت شروع شد... چشمهایی كه آسمان در پیش آن خجل است.

اولين بارش محبتت را بر وجودم به ياد می آورم... اولين تلاقی نگاهمان را به ياد می آورم... از همان اولين بار که نگاهمان به هم گره خورد، چشمهايت مونس همه شبهای تاريکم شد واز آن روز همه روزهايم با ياد تو سپری مي شود وهمه شبهايم با اميد طلوع نگاه تو به صبح می رسد. در تک تک لحظه هاي زندگیم حضورتو جاری است... حضورت و حضور يادت تنهاييم را رونق می بخشد. در عطشناک ترين لحظه های بيابانيم بارش چشمان تواست که سيرابم می کند... چه با شکوه است وقتي که پرنده دلم در آسمان وسيع چشمانت به پرواز در می آيد و چه زيباست وقتی در خانه نگاهت آرام ميگيرد و تو با گرمای نگاهت پر و بال خسته اش را مرهم مي نهی... چشمانت، عظمت شب را به تصوير مي كشد. انگار پنجره اي گشوده اي است به رويم تا از ميانش تمامي كهكشانهاي درونت را به خانه دلم ميهمان كنم.

به چشمهایت اعتماد داشتم و دارم::.. هميشه::..

او هرگز دروغ نمی گوید!!! دلم می خواهد دو رکعت نماز در برابر چشمانت بخوانم و دعا کنم که خدا هرگز نگاهت را از نگاهم نگيرد.

قصه عشق من و تو از چشمهایت شروع شد و با دستهایت ادامه پیدا کرد دستان پر مهرت راهميشه وهميشه قدر دانسته ام، دستان پر مهری که در سردترين ساعات زمستانيم غنچه خاموش قلبم رابه شکفتن پيوند داد دستانت ... سرشار از نوازشند.

وقتی با دستان مهربانت دستانم را می گيری، انگار آرام آرام خون آرامش رو در تنم جاری می کنی ...زمانی که دستهای نيلوفريت با آن انگشتان ظريف قلبم را لمس کرد، احساس می کردم نزدیک است تمام رگ هایم شکافته شوند، تمام اعصابم سر از هم بردارند و گسیخته شوند. دستهای تو و پنجه هایت می توانند دهانه یک آتشفشان مخوفی را که آتش های مذاب در سینه اش سر برداشته اند و هزاران انفجار در درونش یک باره طغیان کرده اند را ببندند و آن را آرام کنند... دستت را به من بده. آنها را از من مگیر، هر وقت که به دستهايت نگاه کردی جای دستهای مرا خالی کن که جايشان توی دستهای تو خالی مانده است.

تو توي زندگي من مثل يک تابلوي نقاشي مي موني… زيبا… لطيف… پرحس و معركه! يک تابلوي محشر كه انگار تمام لطافتهاي دنيا را تو خودش جمع كرده، يک نقاشي مات و مبهم كه انگار جواب تمام معماهاي ذهن من هست و خودش بي جواب مثل دريای آبی بي ‌كران و بزرگ، مثل آسمون آبي و زلال، آرام و امن... مثل پرنده رها و سبك و مثل پرواز خواستني و دور از دسترس! تو قشنگترين و لطيفترين تابلويي هستي كه تو زندگي ام ديدم!!!

يک جورايي انگار تجلي نقاشت هستي. اونم يه تجلي تمام عيار، مظهر كرامت و بزرگي اون… مظهر استغنا و بي نيازي اش… مظهر غرور دلنشينش…کسی که بيشتر از تابلوهاي ديگه ي ‌نمايشگاه هستی نظرم را جلب كردي، چشمم را گرفتي،‌مي دونم… زياد جلوت توقف كردم… خيلي وقت هست که تو چشم هایت زل زدم… تو امواج خروشان دريای چشمت غرق شدم. تو آسمون آبي نگاهت پريدم… خيلي وقته بي حركت و مات جلوي اين تابلو ايستادم و فقط نگاهت مي كنم… از نگاه كردنت سير نمي شم. هر چي مي خوام برم انگار يه چيز نخونده هنوز توي چشمهایت داد مي‌زنه:

« تو منو هنوز آنطور كه بايد نديده‌اي... »

چشم از چشمت نمي تونم بردارم… خدايا!‌عجب پرتره‌اي كشيده‌اي… چقدر زيبا و خواستني است… چقدر بي قرار… چقدر عاشق… چقدر بزر گ!!!

تو براي من بهترين و گرانبهاترين تابلوي نمايشگاه آفرينشي!

 

 

عاشق شد و عشق ، قطره قطره پشت دلش جمع شد ، و یک روز رسید که قلبش ترک برداشت

و عشق از شکاف دلش بیرون ریخت

سیلی از عشق راه افتاد و جهان را عشق برد

« فردای آن روز خدا دوباره جهانی تازه خلق کرد »

مردم اما نمی دانند جهان چرا این همه تازه است ؟!!!

زیرا نمی دانند ، که هر روز کسی عاشق می شود ، و هر روز سیلی از عشق را می افتد ، و هر روز جهان را عشق می برد و خدا هر روز جهانی تازه خلق می کند !!!!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/03/24ساعت 11:39 AM  توسط (¯`•._owna_.•´¯)   | 

دلتنگم

وااااااااااااااااااااي علي واسم نظز گذاشته، دارم از خوشحالي گريه مي كنم... ببخشيد يادم رفت سلام كنم!
سلام!!! باورم نمي شه، به خدا، به جون مادرم دارم گريه مي كنم نمي دونم چرا؟! نمي دونم از خوشحالي دارم گريه مي كنم يا ناراحتي!!!ببينين واسم چي نوشته:
نویسنده: علی                          يکشنبه 20 خرداد1386 ساعت: 15:23
موفق باشی عزیزم !
بهم گفته عزيزم!‌يه بار هم كه واسم off گذاشته بود نوشته بود سلام جيگر!
شايد مسخرم كنين اما همين دو كلمه بهم يه دنيا آرامش مي ده!!!
علي به خدا دلم واسه محبتات يه ذره شده، هر شب دارم به يادت گريه مي كنم به جون پدر و مادرم قسم كه خاطراتت يه لحظه ازم دور نمي شن! ديگه نمي تونم بنويسم دارم از گريه خفه مي شم!!!

يادت باشه كه تا آخر مهر 86 مال مني! البته اگه خودت بيشتر نخواي! ميميرم واست، ميدوني چرا؟

آخه تو عزيز قصه‌هامي
آخه تو شعر روي لبامي

آخه جون تو بسته به جونم
اگه بري ديگه نمي تونم

آخه اسم تو رو كه ميارم
ميشي همه‌ي دار و ندارم

از چي مي‌ترسي تو مهربونم؟
من كه رو عشق تو موندگارم             يادته؟!

 

به اندازه اي كه دوستم داري دوستت دارم

چون مي دونم خيلي دوستم داري!

...I Love you
....I Love you
.....I Love you
......I Love you
.......I Love you
........I Love you
........I Love you
........I Love you
.......I Love you
......I Love you
.....I Love you
....I Love you
...I Love you
..I Love you
.I Love you
.I Love you
.I Love you
..I Love you
...I Love you
....I Love you
.....I Love you
......I Love you
.......I Love you
........I Love you
........I Love you
........I Love you
.......I Love you
......I Love you
.....I Love you
....I Love you
...I Love you
..I Love you
.I Love you
.I Love you
.I Love you
..I Love you
...I Love you
....I Love you
.....I Love you
......I Love you
.......I Love you
........I Love you
........I Love you
........I Love you
.......I Love you
......I Love you
.....I Love you
....I Love you
...I Love you
..I Love you
.I Love you
.I Love you
.I Love you

وقتي مي گويم دوستت دارم شايد تصور كني

 تنها چند واژه ي ساده را در كنار هم گذاشته ام

و جمله اي را بيان كرده ام

اما...

اين تنها يك جمله نيست !

دنياي لبريز از رويا هاي سبز و سرخ !

همين جمله كوتاه !

 آري همين چند واژه خود كتابيست سر شار از معنا !

دوستت دارم

يعني بي حضور تو زندگي برايم بي معناست 

 بي تو دنياي من به سردي مي گرايد و چشمانم بي فروغ ميگردد !

دوستت دارم

يعني قلب من منزلگاه توست

 و وجودم سرزميني كه تخت پادشاهي را تنها لايق تو مي دانم .

دوستت دارم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/03/22ساعت 9:50 PM  توسط (¯`•._owna_.•´¯)   | 

 

بارها گفتم دوستم داري؟ گفت: آري.

تا ديري خاموش بودم آخر از پاي شكيب افتادم و گفتم...

راست بگو تو را خواهم بخشيد آيا دل به ديگري بسته اي؟

گفت: نه!

فرياد زدم راستش را بگو تو را خواهم بخشيد و از گناهت هر چقدر سنگين باشد، خواهم گذشت. عاقبت با آرزوي فراوان پيش آمد و گفت: مرا ببخش! ديگري را دوست دارم!!!

گفتم كه حال كه سال ها به من دروغ گفتي، اين بار من به تو دروغ مي گويم كه تو را نخواهم بخشيد تا آخرين نفس!!!

ali

سلام... اميدوارم همه خوب و خوش باشين! راستش ديگه هيچ وقت نمي خواستم توي وبلاگم بنويسم اما بعد از 1 ماه فهميدم كه وبلاگم تنها جايي هست كه علي نوشته هام رو مي خونه، واسه همين مي خوام بازم بنويسم!!! دلم واست يه ذره شده، 3 روز پيش كه واسم off  گذاشته بودي خيلي خوشحال شدم، خيلي......! خدا مي دونه كه چقدر دلم رو شاد كردي با همون off كوچولو! نمي دونم هنوزم دوستم داري يا نه؟! اما خوب مي دونم كه هنوز دوستت دارم و مي پرستمت و تمام وجودم منتظر هستم كه شايد يه روز دوباره برگردي و ديكه هيچ وقت از پيشم نري! خيلي از افراد مي گن بذار كسي كه دوستش داري آزاد باشه، اگه باهات موند كه هيچي اما اگه رفت بدون كه اگه واقعا دوستت داشته باشه و مال تو باشه دوباره برمي گرده و ديگه هيچ وقت تركت نمي كنه... واااااااااااااااااااي يعني مي شه واسه هميشه مال من بشي؟!

 

دلم مي خواد ببينمت، دلم واسه ي سر تا پاي وجودت تنگ شده... واسه چشمات، لبات، دستات، موهات و ... حتي عينكت! هيچ وقت نگاهايي كه روز كوه يا اون روز كه رفتيم واسه ي شب قدر رو يادم نميره، نگاهاي شيرين و زير چشميي كه بهم مي كردي! بعد از اينكه اومديم دنبالت و سوار ماشين شدي، يه جوري من رو نگاه مي كردي. آهان... اون شكلات خيلي خوشمزه بود، امممممممممممممم... هيچ وقت طعمش رو فراموش نمي كنم... طعمس با تمام شكلات هايي كه تا اون روز خورده بودم فرق مي كرد!

 

دلم مي خواد باهات حرف بزنم اما مي دونم كه فعلا سر درس هستي و كار داري و ... مي دونم واسه ي من وقت نداري، مي دونم بودنم با تو فقط واست آزا و اذيت و درد سر درست مي كنه اما خواهش مي كنم كه حداقل off هاي كوچولو و شيرينت رو از من دريغ نكن! ممنون مي شم اگه فراموشم نكني!

 

واااااااااااااااي دلم داغون شده، اخه مي دونين "من دلم رو گم كردم" مي دونم دلو رو به كي دادم اما نمي دونم اون دلم رو مي خواد يا اينكه نمي خواد! كاش مي دونستم! اگه مي دونستم خيلي خوب مي شد چون اگه مي خواست مي دونستم كه دلم توي دستاي اونه، اگرم نمي خواست مي دونستم كه دلم زير پاهاشه!!! هما الان دلم سايه ي بالاي سر نداره آخه بين زمين و هواست... توي دستاش يا زير پاهاش؟! نمي دونم خودش بايد انتخاب كنه!كدوم رو نتخاب مي كني عزيزم؟

 

هنوزم دلم مي خواد بنويسم  اما بايد برم درس بخونم... نظر بدين! يادتون نره! باي باي. 

 

راستی دیشب خوابت رو دیدم! از اون وقتی که خوابیدم تا وقتی که بیدار شدم ! 

ghalbamo mikhay?

+ نوشته شده در  شنبه 1386/03/19ساعت 11:56 AM  توسط (¯`•._owna_.•´¯)   | 

اين اخرين ارسال من تو وبم هستش از همه كسايي كه به نحوي من رو ياري كردن تو اين مدت ممنون و براي هميشه خداحافظ ... ان روز باراني را به خاطر داري روزها پي در پي بود كه باران مي باريد كنار جاده انتظارت را مي كشيدم و مي دانستم كه ان روز خواهي رفت جاده انتها نداشت برگهاي پاييزي هنوز در زير پاهايت خش خش مي كردند مي دانستم كه براي اخرين بار بايد نگاهم را به نگاهت بدوزم صداي پاهايت را شنيدم ارام ارام از دور دست مي امدي مثل هميشه عشق در نگاهت شعله ور بود با دستاني كه گلهاي رز سرخ انها را تزيين كرده بودند پيشت امدم حرفي نمي زدي نگاهت كردم نگاهت را از من دزديدي دريغ كردي گفتي تو را بايد به باد فراموشي بسپارم زانوانم توان ايستادن نداشتند جلوي پاهايت كه اماده رفتن بود زانو زدم بغضم هم با من گريه مي كرد چشمان تو هم ابري بود درختان كنار جاده بي تاب بودند كلاغ ها ي سياه رفتنت را به همه خبر مي دادند قناري ها از طرز نگاهت كوچ مي كردند و تو بدون هيچ حرفي مي رفتي صدايت كردم مي دانم كه صدايم را شنيدي اما برنگشتي ديگر تصويرت هم از جاده محو شده بود گلها را در لا به لاي برگهاي درختان كه به بهانه پاييز به روي جاده افتاده بودند گذاشتم...

خداحافظ...
+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/02/16ساعت 6:58 PM  توسط (¯`•._owna_.•´¯)   | 

سلام علی جونم

يه بار ديگه به اين به اين غمکده سر زدم ، اينجا که ديگه هر لحظش برام بوي تنهايي ميده ، بوي جدايي !
حالا ديگه اينجا برام تبديل شده به تنها جايي که ميتونم توش تا بينهايت حرف بزنم ، تا ابد...
از عشقت ، عشقم ، از عشقمون...
تواين مدت خيلي چيزا رو تو اين وبلاگ بهت گفتم ، خيلي چيزايي رو که هرگز فرصت گفتنشونو بهت پيدا نکرده بودم ، خيلي چيزايي رو که وقتي ميخواستم بهت بگم که کنارم نبودي !!!
روزاي خيلي زيادي رو تنها با اين غمکده گذروندم .
تمام اون روزهايي رو که ميخواستم بهت بگم :

گفتم نرو كه تيره شود زندگانيم
با رفتنت به خاك سيه مي نشانيم
گفتي كه زمين مجال رسيدن نمي دهد
بر چشم باز فرصت ديدن نمي دهد
وقتي نقاب محور يك رنگ بودن است
معيار مهرورزيمان سنگ بودن است
ديگر چه جاي دلخوشي و عشق بازي است
اصلا كدام عاشق از اين عشق راضي است
اين عشق نيست فاجعه ي قرن آهن است

اما امشب نميدونم از چي ميخوام بنويسم ؟!!!
از غم هاي تکراري ؟
از دردهاي هميشگي ؟
يا از اين دوري که تا ابد همنفسم شده ؟؟؟
فقط ميدونم که دوست ندارم امشب رو ساکت باشم !
امشب ميخوام برات تا صبح بنويسم...
مي خوام براي تو بنويسم.
آره ، براي تو براي تو که در
کل وجودمي ، براي تو که تمام دنياي مني...
مي خوام نوشته هام رو به نگاهت بدم...
به نگاه ناز تو ، به دستاي نوازشگرت...
به تو که با گرمي عشقت به من زندگي دوباره دادي ، به تو که اگه نباشي منم نيستم !
پس باش تا من هم باشم...
بمون تا من هم بمونم...
امشب ميخوام بهت بگم که
چقدر دوستت دارم ؟!!!
ميخوام بدوني که حتي اگه نباشي تا ابد عشقت تو قلبم هست...
حتي اگه دوستم نداشته باشي ، تا ابد دوستت دارم...
اونقدر تو رو دوست دارم ، که آب رودخونه ها، درياچه رو دوست دارن !
اونقدر تو رو دوست دارم ،که زير هرم آفتاب، مسافراي کوير سايه بونو دوست دارن !
اونقدر دوست دارم كه
فقط خدا مي دونه !!!
دوستت دارم چون تنهاترين ستاره زندگي مني...
دوستت دارم چون تنهاترين مصراع شعر مني.
دوستت دارم چون تنهاترين فکر تنهايي مني.
دوستت دارم چون زيباترين لحظات زندگي مني.
دوستت دارم چون زيباترين روياي خواب مني.
دوستت دارم چون زيباترين خاطرات مني.
دوستت دارم چون در يک نگاه تو تنهاترين عشق مني...
دوستت دارم با تمام وجودم......
توي دنيا اگر قرار بود جاي چيزي باشم دوست داشتم
جاي اشک روي صورت تو باشم !
تو چشمات متولد بشم...
روي پلکات جون بگيرم...
روي گونه هات جاري شم...
روي لبات بميرم.
تا بدوني چقدر دوستت دارم...
تا بدوني براي من همه دنيام هستي و دوستت دارم بهترينم..
.

پس عزیز دلم با سر انگشتان لرزان مي نويسم نامه اي تابداني قصه پرغصه ويرانه اي...
يکي بود يکي نبود، اوني که بود تو بودي و اوني که نبود من بودم.
يکي داشت و يکي نداشت ، اوني که داشت تو بودي و اوني که تو رو نداشت من بودم.
يکي خواست و يکي نخواست ، اوني که خواست تو بودي و اوني که بي تو بودن رو نخواست من بودم.
يکي آوردو يکي نياورد، اوني که آورد تو بودي و اوني که جز تو به هيچ کس ايمان نياورد من بودم.
يکي بردو يکي باخت ،اوني که برد تو بودي و اوني که دل به تو باخت من بودم.
يکي گفت و يکي نگفت، اوني که گفت تو بودي و اوني که ((
دوستت دارم )) رو به هيچ کس جز تو نگفت من بودم.
يکي موند و يکي نموند ، اوني که موند تو بودي و اوني که بدون تو نمي خواد بمونه من بودم.
گلم امشب ميخوام بهت بگم
چطور فرياد بزنم اندوه ماه هاي نبودنت را ؟؟؟
آنقدر از من دوري كه براي رسيدنت تقويم قد نمي دهد !
اما برايت مي نويسم از ته مانده غرورم ، و دل تهي و چشمهاي منتظر و دردي كه با ديدنت تسكين مي يابد...
از همه و همه ، كه نشان نبودنت را ميدهد اما تمام نامه ها را به آدرسي كه ندارم پست خواهم كرد...!!!
امشب اومده بودم تا بهت بگم...
علی ِ من همراه با تمام حرفها و دوستت دارم هایی که بهت گفتم ،تولدت مبارک

حق با تو بود پنجره اي باز نمي شود
اين چشم سرخ محو تماشا نمي شود
شبگرد کوچه هاي غزل جار مي زند
اينجا دوباره چلچله پيدا نمي شود
طوفان عشق زورق غم شکسته است
يعني کسي ديگر مسافر دريا نمي شود
بانوي کهکشان وفا گريه مي کند
زيرا نسيم قاصد گلها نمي شود
افسوس ميخورم که غزل واره هاي عشق
در کوچه باغ عاطفه نجوا نمي شود
معناي التهاب تو را کشف مي کنم
حق با توست فاصله معنا نمي شود...

همه ی زندگی من از ته قلبم ، با تمام وجودم ، دوستت دارم!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/02/12ساعت 11:44 PM  توسط (¯`•._owna_.•´¯)   | 

  از يار عزيزي آزرده خاطر هستيد و از بي وفايي او دلتان به درد آمده است. در اين باره سخت در اشتباه هستيد، چرا كه بي وفايي او توهم باطلي بيش نيست و اين تفكرات اشتباه به خاطر بد بيني هاي اخيرتان به سزتان هجوم آورده است. يار شما محاسن بسياري دارد و نبايد بيهوده از او دلخور شده و دوري گزينيد به قلبتان اجازه دهيد كه عشق به يار وفادارتان را به تمامي در خود جا دهد و خود خواهي و غرور كاذب را كنار بگذاريد، چرا كه نخستين شرط عشق از ياد بردن خود و حل شدن در يار است.

 

خدایا دلم واسه علی تنگ شده٬ کمکم کن!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/02/12ساعت 5:5 PM  توسط (¯`•._owna_.•´¯)   | 

سلام بچه ها ببخشيد نمي تونم بيا آپ كنم... اصلا حالم خوب نيست!!!
واسه سلامتيم دعا كنيد...!
+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/02/10ساعت 5:34 PM  توسط (¯`•._owna_.•´¯)   | 

واست چی بگیرم؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/02/03ساعت 7:20 PM  توسط (¯`•._owna_.•´¯)   | 

می خوام رو پشتم این رو بنویسم!!!

 

 سلام بچه ها... من خیلی ناراحتم!!! دارم می میرم٬ همه ی امتحان های نیم ترمم رو بد دادم!!! آخ خدا آخه من چرا اینقدر بد بختم؟! ااااااااااه... خسته شدم٬ آخه چرا آدم هیچ وقت نمی تونه توی ایم دنیا واسه خودش یه همراه همیشگی پیدا کنه؟ می دونین بچه ها علی از وقتی که دوباره برگشته دیگه خودش نیست... خیلی عوض شده!!!

 من علی خودم رو می خوام! عزیزم رو می خوام! همون که همیشه منتظرم می موند تا بیام... همون که با گریه ام ناراحت می شد و با خندم خوشحال می شد... همون کسی که خیلی از بچه بازی های من رو زود می بخشید... همون که دلش می خواست ببینتم... همون که همیشه دوست داشت صدای من رو گوش کنه...!

 اما... اما حالا! آاااااااااااااااااااااااااخ که دلم تیکه تیکه شده...! خیلی سوختم... خیلی خیلی!!!

 من خیلی تنهام! خودش می دونه که چقدر دوستش دارم٬ می دونه که واسه ی عشقش همه ی غرورم رو از دست دارم... خدا می دونه که چقدر ازش معذرت خواهی کردم٬ اونی که اون بالا نشسته و جای حق مال اونه می دونه که چقدر شب تا صبح واسش گریه کردم!!! 

 از این حرفایی که می زنم هیچ منظوری ندارم فقط واسه این نوشتم که دلم خالی بشه و نظرای شما یه کم آرومم کنه... واسه ی علی من دعا کنین!!! دعا کنین به هر چیز و هر جا و مقامی می خواد برسه!!!

علی جونم دلم واسه ی خودت تنگ شده٬

واسه ی علی واقعی!!! 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/02/03ساعت 6:45 PM  توسط (¯`•._owna_.•´¯)   |